نامه پدری به کودک ناشنوایش

روزی که چشم به جهان گشودی  من ومادرت بی پروا شادمانی کردیم  نامت را نشاط گداشتیم .مشارکت  دوستان واقوام  نزدیک در این شادی بیشتر ذوق زده مان کرد . پیکرزلال و معصومت را که برای اولین بار لمس کردم نگاهم را به آسمان دوختم با هزاران آرزوی پا کیزه برایت خوشحال بودم و زایشی دوباره احساس می کردم .چون تداوم خویش را در تو می دیدم .من از آن روزی که خودم را شناخته بودم بنده ای شاکر بودم واینک که تو را درآغوش مادرت سالم وسر زنده می یافتم  نوازش پدرانه ام را  بی اختیار نثارت  می کردم

وآن گاه بوی خوش زندگی در مشامم می پیچید وتشکرم از آفریدگار صد چندان می شد

آه .صد دریغ وهزار افسوس . نمی دانم از سادگی من و مادرت بود ویا دست سرنوشت آن گونه نوشت تا این اشتیاق وخوش کامی از روزگار برای من ومادرت مجالی اندک یابد وآفتاب اقبال تو یعنی من یعنی تداوم من درتو با خدشه ای  جگر گداز همراه شود.

آه نشاط عزیز دخترک  نازنینم کاش حال مرا ومادرمهربانت رادر عصر چهارشنبه چهارشنبه ای که در آن عزایی دهشتناک  برزندگیمان مستولی گشت درک می نمودی شاید ادراک این درد برایت بسیار سنگین بود وبهتر آن بود که در این شریک نباشی  

آن روز مادرت پریشان بود ومن سر رسیدم هر روز با آرزویی خوش برای آینده ات پگاه می رفتم وعصر با دستی پر به کانون گرمی که از وجودت فروغی دلنشین یافته بود بر می گشتم هر روز صبح مادرت با لبخند بدرقه ام می کرد وعصر با نشاط وگشاده رویی پذیرایم بود.

آن روز چهره اش مات ومضطرب می نمود از تو پرسیدم  از نشاط زندگیمان به آرامی پاسخ دادخوابیده باز پرسیدم :چرا سگرمه هایت در هم است؟ جوابی نداد چشمانش همیشه با من رو راست بود ازآن ابتدا دیدم قطر ه ای  اشکی غلیظ بر گونه ی مضطربش. درآن حال گفت : به گمانم  نشاط نمی شنود. گوش هایش گویا کرند .....و زد زیر گریه .مادرت با چهره ای تکیده و جغجغه به دست پشت سرت ایستاده بود وبه من می گفت ببین...ببین.....آری تو اصلا نسبت به صداها عکس العملی نشان نمی دادی......

از فردای آن روز کار ماشده بودسر زدن به پزشک وشنوایی شناس از این مطب به آن مطب واز کلینیکی به کلینیکی دیگر .به دنبال روزنه ای . از امید بار سفر بستیم به سوی پایتخت . جواب آزمایش ها نا امید کننده بود

خدای من .نشا ط من ناشنواست ؟آخر چرا بچه ی من ؟ مادرت مرا دلداری می داد . او قبل از من واقعیت را پذیرفت. او با این که دارای روحی لطیف بود .سختی ها ومرارت ها را بهتر از من تحمل می کرد  یامن این گونه خیال می کردم .

دخترکم دیگرنه برای من ومادرت ونه برای تو هیچ اهمیتی ندارد که علت ابتلای تو به این نقیصه چه بوده است .

عزیزکم می دانم که ما را سر زنش نخواهی کرد  زیرا که تو توانایی پذیرفتن واقغیت ها وتحمل سختی ها را از مادرت به ارث برده ای ......... 

نشاط عزیزم  اکنون که این نامه را می نویسم  پنج ساله شد ه ای مدتی است که به همراه مادرت هر روز به کلاس آمادگی می روی وراه ورسم روابط اجتماعی را در مرکز آموزش ناشنوایان با همت نربی دلسوزت فرا می گیری . دخترکم من ومادرت  با دیدن مربی کلاست وشنوایی شناس آموزشگاه که برای استفاد بهینه از باقیمانده شنوایی ات به تربیت شنیداری تو اهتمام می ورزند به آينده امید وار می شویم.

اولین روزی که کلمه بابا را بر زبان آوردی هرگر فراموش نخواهم کرد .مادرت آ ن روز آن قدر خوشحال بود که به آن چه آرزو می کرده رسیده است .

نشاط عزیز دیگر من ومادرت آن رورهای سخت وپرواهمه را پشت سر نهاده ایم  زیرا که نوید حوشبختی تو در گوشهایم طنین انداز است .به امید روزی که بتوانی نامه ام را بخوانی.